ᴘᴀɴᴅᴀᶜᵃᵏᵉ

ᵖᵃⁿᵈᵃᶜᵃᵏᵉ

تیم رمان نویسی pandacake از حمایت شما متشکر است.امیدوارم در کنار هم لحظات خوبی را سپری کنیم

اون وجود داره پارت سوم😍

رسید به پنجره ی اتاقم خیلی یوااااااااش بدون اینکه مامان بابام بفهمن رفتم تو🤫، اونم با خودم بردم دستو پاشو بستم گذاشتمش زیر تختم خودمم رفتم روز تختم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم میخواستم خوابم نبره ولی خیلی خوابم میومد کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد😴 یکی داشت با انگشتش میزد به سرم تو حالت خواب بیداری بودم که یهو پریدم الین بود یه لحظه هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم تا اینکه فهمیدم قراره بریم مسافرت اوه اوه صدای پای مامانم اومد دستشو گفتم بردم پشت در مامانم درو باز کرد گفت :((خب پونیو آماده ای بریم؟)) من گفتم :((چیییی، اممم.. نه... آره.... میشه نیایم؟ آخه درس دارم))مامانم :((چی؟ درس داری تو که همیشه میپیچوندی چیشده الان درس خون شدی؟🤨))گفتم:((امممم...
12 آبان 1399

توجه توجه💓

خب بچه ها از این به بعد یک محدودیتی داریم حداقل ۲۰ بازدید نیاز داریم تا پارت بعدی رو بزاریم دو من و پنیو این چند روز سرمون شلوغ بوده من سعی کردم رمان رو بزارم اما پنیو نتونست...مرسی از حمایتتون:)
11 آبان 1399

ملکه افتاب پارت سوم✨

گاری دور میشه...پدر متوجه استرس تیلوانا میشه دستش رو میگره و میگه:چیزی اذیتت میکنه؟! +خب راستش پدر یک دلشوره دارم نمیدونم از کجا اومده فقط دلشورست -حتما بخاطر اینه که خیلی وقته توی جمع مجلسی نبودی +بله درسته گاری وارد قصر سفید رنگ شاهزاده جاویدان میشود این قصر سفید با لبه های طلا و جواهر های درو برش خیلی معروف است درون اون شاهزاده جاویدان یکی از بزرگ ترین شاهزاده های دنیا زندگی می‌کند...این سلسه اینقدر قدرتمند است که هر یک اعضای خانواده برای خود کاخ و سلطنتی دارند مردی در گاری رو باز میکنه...تیلوانا و پدرش را به داخل هدایت میکنه داخل قصر از بیرونش با شکوه تر بود...نقاشی های روی سقف برای تیلوانا بسیار جذب کننده بود... فرش هایی که از ه...
10 آبان 1399

اون وجود داره پارت دوم🐼🍰

یه دست اومد روی شونم نمیخواستم برگردم ببینم چیه و کیه ولی مجبور بودم آره خودش بود با چشمای سیاهش بهم زل زده بود جییییییییییغ زدم نمیدونم وقتی یه نفر یه جیغ بنفش بکشه چیکار میکنیددد ولی ری اکشن اونم این بود که جییییییغ بزنه😐 چشمامو بستم هرچی به دستم رسید زدم تو سرش🤦‍♀️ دیگه ایندفعه فکر کنم مرد شایدم نه🤷‍♂️ نمیدونستم چیکار کنم فقط دستشو کشیدم بردم یا اون سنگین نبود یا من خیلی قوی بودم تو راه با خودم گفتم :((یعنی راه دیگه ای نبود به جز اینکه یه چیزی بزنم تو سرش)) همین طوری کشیدمش تا رسیدم به پنجره اتاقم... بچه ها ببخشید این پارت کوتاه بود😐❤️
9 آبان 1399

ملکه افتاب پارت دوم🐼🍰

تیلوانا از آن پس زندگی جدیدی رو آغاز کرده بود اون میخواست به همه نشون دهد زندگی بدون مونس روانش می‌تواند جلو برود با اینکه کار واقعا سختی بود کتاب هام رو بردارم روی میز تحریم مینشینم اول سراغ هندسه میروم کمی بعد صدای در به گوشم میرسد از جایم پا میشوم و به سمت در میرم در رو با لبخند باز میکنم پدرم بود وارد اتاقم می‌شود روی تخت مینشیند -دخترم...چرا یکم دیگه به موضوع فکر نمیکنی +آه پدر صد بار گفتم من به سن مناسبی برای ازدواج نرسیدم تازه قصد ازدواج ندارم نه الان نه هیچ وقت دیگه ای -چرا کمی دیگه بهش فکر نمیکنی؟! +پدرر من خیلی فکر کردم لطفا دیگه خواهش نکنید -باشه خب حداقل میتونی به مهمونیشون بیایی +خیلی خب پدر اما این فقط یک مهمونیه -وا...
9 آبان 1399

ملکه افتاب پارت اول🐼🍰ببخشید خلاصه نمیزارم😅

روزی از روز های سالیان پیش دختری بدنیا امد. دختری با چشمان آبی همچون دریا و صورتی نرم و سفید او به طرز عجیبی بوی آفتاب میداد... پدر او ارباب شهر کوچکی بود...مردمانش حیوانات و خانه هایش درختان. -مادر مادر!! +بله تیلوانا -مادر عشق چیه؟! مادر همین الان داخل یک کتاب خوندم که عشق میتونه اون ور دنیا باشه آخه یعنی چی من نمی فهمم مادر تیلوانا زن خوش قلب و مهربانی بود چهره ساده ای داشت اما در عین حال زیبا بود +دختر عزیزم میدونی بزار اینطوری بهت بگم عشق همه چیزه همه چیز اینجا و همه دنیا با عشق ساخته شده درخت ها، حیوانات،خونمون و تو همه اینا عشقن -یعنی مثلا تو عشقی؟! +آههه نههه...بزار اینطوری توضیح بدم فکر میکنی چی میزم توی غذا که خوشمزه میشه...
7 آبان 1399

رمان اون وجود داره پارت اول🐼🍰

خب بریم سراغ داستان بریم سراغ اون روز روزی که من از مدرسه اومدم و روز بسیاااااار عادی رو سپری کردم وقتی که شب شد رفتم توی رختخواب که یهووووو یه صدای انفجار شنیدم 😳 هممون(مادر ،پدرم) با نگرانی بیدار شدیم مامانم از پنجره بیرون رو نگاه کرد وگفت که چیزی نیست و باید بخوابیم تا فردا برای سفر دیر نرسیم آخه قرار بود بریم مسافرت یه مسافرت کاری که برای مامانم خیلی مهم بود و ماهم داشتیم هاش میرفتیم . بنظرم اصلا عادی نبود این موقع شب یه چنین صدایی بیاد و کسی هم چیزی نبینه. کاری کردم که جوابشو میدونستم ، ازشون پرسیدم میشه برم یه نگاهی بندازم و او نام گفتن نه خب چرااااااااا وادا***😐😑ولی من همیشه کاری رو که میخواستم رو میکردم وابستا تا خوابشون ببره و یواشکی...
7 آبان 1399

خلاصه رمان اون وجود داره🐼🍰

👁️👄👁️سلام دوستان اسم من پونیو عه یه دختر معمولی با موهای کوتاه مشکی و شمای کهربایی من مثل بقیه بچه ها با مادر پدرم زندگی میکردم شاید با خودتون بگید آفرین به ما چه😗🤷‍♂️زندگی من فقط تا روزایی عادی بود و مثل بقییه دخترا بودم ، قبل اومدن اون...°~°👽👩🏻💜🌼🪐 نویسنده:pc panyu
7 آبان 1399
1