اون وجود داره پارت سوم😍
رسید به پنجره ی اتاقم خیلی یوااااااااش بدون اینکه مامان بابام بفهمن رفتم تو🤫، اونم با خودم بردم دستو پاشو بستم گذاشتمش زیر تختم خودمم رفتم روز تختم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم میخواستم خوابم نبره ولی خیلی خوابم میومد کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد😴 یکی داشت با انگشتش میزد به سرم تو حالت خواب بیداری بودم که یهو پریدم الین بود یه لحظه هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم تا اینکه فهمیدم قراره بریم مسافرت اوه اوه صدای پای مامانم اومد دستشو گفتم بردم پشت در مامانم درو باز کرد گفت :((خب پونیو آماده ای بریم؟)) من گفتم :((چیییی، اممم.. نه... آره.... میشه نیایم؟ آخه درس دارم))مامانم :((چی؟ درس داری تو که همیشه میپیچوندی چیشده الان درس خون شدی؟🤨))گفتم:((امممم...
نویسنده :
ᵖᶜᴍᴏʏᴜ
8:55


