ᴘᴀɴᴅᴀᶜᵃᵏᵉ

ملکه افتاب پارت سوم✨

1399/8/10 19:06
نویسنده : ᵖᶜᴍᴏʏᴜ
71 بازدید
اشتراک گذاری
گاری دور میشه...پدر متوجه استرس تیلوانا میشه

دستش رو میگره و میگه:چیزی اذیتت میکنه؟!

+خب راستش پدر یک دلشوره دارم نمیدونم از کجا اومده فقط دلشورست

-حتما بخاطر اینه که خیلی وقته توی جمع مجلسی نبودی

+بله درسته

گاری وارد قصر سفید رنگ شاهزاده جاویدان میشود

این قصر سفید با لبه های طلا و جواهر های درو برش خیلی معروف است

درون اون شاهزاده جاویدان یکی از بزرگ ترین شاهزاده های دنیا زندگی می‌کند...این سلسه اینقدر قدرتمند است که هر یک اعضای خانواده برای خود کاخ و سلطنتی دارند

مردی در گاری رو باز میکنه...تیلوانا و پدرش را به داخل هدایت میکنه

داخل قصر از بیرونش با شکوه تر بود...نقاشی های روی سقف برای تیلوانا بسیار جذب کننده بود... فرش هایی که از هنر ایرانی بهره برده بودند(فرش های ایرانی یکی از بهترین هاست)

وارد می‌شوند انگار مهمونی فقط برای تیلوانا و پدرش بود...

احوال پرسی با شاهزاده جاویدان طول کشید پدر و شاهزاده در حال بحث درباره حال کشور بودند

مرغ درشت را با چنگال تیکه میکردن و بخاری ازش بلند میشد که چشمم را می‌سوزاند...

پدر گفت:دختر خیلی علاقه داشت تا قصر شما را ببند

شاهزاده جاویدان بی معطلی گفت:چطوره من این دورو بر رو به دخترتون نشون بدم

+نه ممنون زحمت میشه

-منظور تون چیه؟!

شاهزاده از جاش بلند میشه و به طرف من دست بلند میکنه

همراهیش میکنم...

سال 2020 آزمایشگاه فیلسوفون

هیییی خسته شدم

+پروفسور خودتون میدونید که این کار آخرش با موفقیته

-باشه سعی میکنیم

+مطمئنم عشق با اتم های کامپیوتر هم امکان پذیره

-چی داری میگی؟!

ســــــــلام...

کیفمو پرت میکنم اون بر ازمایشگاه و میرم سمت اتاقم

روی تختم خودم ولو میکنم...دستما میارم بالا و از لا به لای انگشتام سقفو نگاه میکنم حس میکنم دارم محو میشم...خب فکر کنم واقعا دارم محو میشم

چشمام رو میبندم فکر کنم اگه باز کنم قراره وحشتناک باشه حس میکنم خیلی اینور و اونور میشم

ولی بعد این حس از بین میره...کم کم چشمام رو باز میکنم

+تو کی هستی؟!...ادامه دارد

خب سوال ای پارتمون چی باشه...خب سوال از خودم میپرسم بنظرتون چرا اسم رو گذاشتم مونو؟!

ممنون که میخونین لایک نظر یادتون نره😍😘
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)