ᴘᴀɴᴅᴀᶜᵃᵏᵉ

اون وجود داره پارت سوم😍

1399/8/12 8:55
نویسنده : ᵖᶜᴍᴏʏᴜ
75 بازدید
اشتراک گذاری
رسید به پنجره ی اتاقم خیلی یوااااااااش بدون اینکه مامان بابام بفهمن رفتم تو🤫، اونم با خودم بردم دستو پاشو بستم گذاشتمش زیر تختم خودمم رفتم روز تختم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم میخواستم خوابم نبره ولی خیلی خوابم میومد کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد😴
یکی داشت با انگشتش میزد به سرم تو حالت خواب بیداری بودم که یهو پریدم الین بود یه لحظه هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم تا اینکه فهمیدم قراره بریم مسافرت اوه اوه صدای پای مامانم اومد دستشو گفتم بردم پشت در مامانم درو باز کرد گفت :((خب پونیو آماده ای بریم؟)) من گفتم :((چیییی، اممم.. نه... آره.... میشه نیایم؟ آخه درس دارم))مامانم :((چی؟ درس داری تو که همیشه میپیچوندی چیشده الان درس خون شدی؟🤨))گفتم:((امممم... دیشب کلی فکر کردم... دیدم باید بیشتر درس بخونم... تازه این هفته کلی امتحان داریم)) مامانم یه نگاهی به من کرد و گفت:((آفرین دخترم اگر واقا میخوای درس بخونی میتونی بمونی مامان بزرگت هم میاد بهت سر میزنه و برات غذا میاره)) بعدم رفت یه نفس عمیق کشیدم فکر نمی‌کردم مامانم بزا ره خونه بمونم بدوبدو باهاشون رفتم و بدرغشون کردم
پسندها (1)

نظرات (0)