رمان اون وجود داره پارت اول🐼🍰
خب بریم سراغ داستان بریم سراغ اون روز روزی که من از مدرسه اومدم و روز بسیاااااار عادی رو سپری کردم وقتی که شب شد رفتم توی رختخواب که یهووووو یه صدای انفجار شنیدم 😳 هممون(مادر ،پدرم) با نگرانی بیدار شدیم مامانم از پنجره بیرون رو نگاه کرد وگفت که چیزی نیست و باید بخوابیم تا فردا برای سفر دیر نرسیم آخه قرار بود بریم مسافرت یه مسافرت کاری که برای مامانم خیلی مهم بود و ماهم داشتیم هاش میرفتیم . بنظرم اصلا عادی نبود این موقع شب یه چنین صدایی بیاد و کسی هم چیزی نبینه. کاری کردم که جوابشو میدونستم ، ازشون پرسیدم میشه برم یه نگاهی بندازم و او نام گفتن نه خب چرااااااااا وادا***😐😑ولی من همیشه کاری رو که میخواستم رو میکردم وابستا تا خوابشون ببره و یواشکی میرفتم بود و همین کارو کردم رفتم و رفتم خیلی دور شده بودم خودمم نگران شده بودم خواستم برگردم که افتادم توی یه چاله ی خیلی بزرگ انگار یه چیزی زمین رو اون طوری به تو فشرده بود برگشتم که با صحنه خیلی عجیبی مواجه شدم یه یوفوووووووو(صفینه ی فضایی) شوکه شدم البته نه اونقدر😗✌️شاید فقط یه ماشینه که شبیه یوفوعه (که امکان نداره😐🤷♂️)یه سوراخی مثل در بود رفتم توش و یه الین (ادم فضایی👽)دیدمممممم وای خدا من خیلی الین دوست داشتم شایدم نداشتم اگر میدزدیم چی؟ اگر میکشتم چی؟😱زربانشو گرفتم، نمیزد حتما مرده نمیدونم ناراحت بود یا خوشحال فقط خواستم برگردم بالا که یه دستی اومد روی شونم...😳👁️👄👁️
شما بودید چیکار میکردید؟!
شما بودید چیکار میکردید؟!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

رمان اون وجود داره پارت اول🐼🍰 
