ملکه افتاب پارت اول🐼🍰ببخشید خلاصه نمیزارم😅
روزی از روز های سالیان پیش دختری بدنیا امد.
دختری با چشمان آبی همچون دریا و صورتی نرم و سفید
او به طرز عجیبی بوی آفتاب میداد...
پدر او ارباب شهر کوچکی بود...مردمانش حیوانات و خانه هایش درختان.
-مادر مادر!!
+بله تیلوانا
-مادر عشق چیه؟! مادر همین الان داخل یک کتاب خوندم که عشق میتونه اون ور دنیا باشه آخه یعنی چی من نمی فهمم
مادر تیلوانا زن خوش قلب و مهربانی بود چهره ساده ای داشت اما در عین حال زیبا بود
+دختر عزیزم میدونی بزار اینطوری بهت بگم عشق همه چیزه همه چیز اینجا و همه دنیا با عشق ساخته شده درخت ها، حیوانات،خونمون و تو همه اینا عشقن
-یعنی مثلا تو عشقی؟!
+آههه نههه...بزار اینطوری توضیح بدم فکر میکنی چی میزم توی غذا که خوشمزه میشه
-ادویه؟!
+آفرین دختر گلم حالا به نظرت چه ادویه ای میریزم
-نمک یا شایدم فلفل؟!
+نه دقیقا...ادویه سری من اسمش عشقه من با عشق غذا رو براتون آماده میکنم و شما هم وقتی میخورید به من عشق میورزید...دخترم...دنیا خیلی ظالمه اما با عشق ورزیدن این کمرنگ میشه یادت باشه همیشه به همه عشق به ورزی
-هییی مامان از این بحث خسته شدم
تیلوانا سرش رو روی دامن گل گلی مادرش میذاره...مادرش با مهربانی سر اورا نوازش میکنه
اونا واقعا خوانواده خوبی بودند تیلوانا عاشق همه اعضای خانوادش بود همه چیز خوب بود
تا اینکه ظلم دنیا به خونه اونا هم رسید
-مادر زود برگردید
+باشه دخترم اصلا نترس به زودی بر میگردم
مادر تیلوانا بوسه ای روی پیشانی آن جا گذاشت و رفت
تیلوانا به دنبال گاری رفت و بعد از مدتی گاری ناپدید شد
تیلوانا 12 سال داشت مادرش قرار بود به سفر برای کشف چیز های جدید برود پس او مدتی با پدرش تنها بود
+دخترم خانم مریتی امروز برای تدریس دوباره می ایند
-خانم مریتی واقعا بد اخلاق هستند
+دختر!!! کی به تو چنین حرف زشتی را آموخته ایشون خانم محترمی هستن قدرشون رو بدون
-باشه پدر
این گفت گو های کوتاه با پدر ادامه داشت ساعت میگذشت و تیلوانا دلش برای مادرش بیشتر تنگ میشد
تا اینکه در روزی که همه کشورشان رنگ سفید بر تن داشت رسید...روز تولد تیلوانا روزی که بیشتر از هر هدیه ای بازگشت مادرش خوشحالش میکرد
کتاب هاشو گذاشت روی میز دیگه تکالیفش رو نوشته بود و وقت انتظار بود
برف سنگین همه جارو با سفیدی پوشانده بود...تیلوانا یاد حرفای مادرش درباره عشق افتاد چه سوال های بیهوده ای کرده بود زیر لب خود را مسخره میکند و میخندد
زنگ در به صدا در می آید تیلوانا با لباس آبی رنگش به سوی در میتشابد...گاری چی کلای رو در دستانش گرفته بود از صورتش غم و اندوه میبارید تیلوانا نگران و آشفته گفت:آقای مستری اتفاقی افتاده
+خانم راستش...
میخواست حرفش را تمام کند که اشک جلویی چشمانش رو میگرد
تیلوانا از حال و هوا متوجه موضوع میشود پاهایش بی قدرت میشود و بر زمین می افتد...چشم

انش را به سفیدی میدوزد و فکر و فکر و فکر میکند چشمانش خیس میشود دیگر مادر ندارد...
از نظر شما عشق چیه؟!
نویسنده:pc mono
دوستان یک توضیح کوتاه بدم خودم حس میکنم اولش خسته کنندست اما روش دیگه ای برای آغازش نداشتم رمان پیشترفت میکنه💖💖😍😍
دختری با چشمان آبی همچون دریا و صورتی نرم و سفید
او به طرز عجیبی بوی آفتاب میداد...
پدر او ارباب شهر کوچکی بود...مردمانش حیوانات و خانه هایش درختان.
-مادر مادر!!
+بله تیلوانا
-مادر عشق چیه؟! مادر همین الان داخل یک کتاب خوندم که عشق میتونه اون ور دنیا باشه آخه یعنی چی من نمی فهمم
مادر تیلوانا زن خوش قلب و مهربانی بود چهره ساده ای داشت اما در عین حال زیبا بود
+دختر عزیزم میدونی بزار اینطوری بهت بگم عشق همه چیزه همه چیز اینجا و همه دنیا با عشق ساخته شده درخت ها، حیوانات،خونمون و تو همه اینا عشقن
-یعنی مثلا تو عشقی؟!
+آههه نههه...بزار اینطوری توضیح بدم فکر میکنی چی میزم توی غذا که خوشمزه میشه
-ادویه؟!
+آفرین دختر گلم حالا به نظرت چه ادویه ای میریزم
-نمک یا شایدم فلفل؟!
+نه دقیقا...ادویه سری من اسمش عشقه من با عشق غذا رو براتون آماده میکنم و شما هم وقتی میخورید به من عشق میورزید...دخترم...دنیا خیلی ظالمه اما با عشق ورزیدن این کمرنگ میشه یادت باشه همیشه به همه عشق به ورزی
-هییی مامان از این بحث خسته شدم
تیلوانا سرش رو روی دامن گل گلی مادرش میذاره...مادرش با مهربانی سر اورا نوازش میکنه
اونا واقعا خوانواده خوبی بودند تیلوانا عاشق همه اعضای خانوادش بود همه چیز خوب بود
تا اینکه ظلم دنیا به خونه اونا هم رسید
-مادر زود برگردید
+باشه دخترم اصلا نترس به زودی بر میگردم
مادر تیلوانا بوسه ای روی پیشانی آن جا گذاشت و رفت
تیلوانا به دنبال گاری رفت و بعد از مدتی گاری ناپدید شد
تیلوانا 12 سال داشت مادرش قرار بود به سفر برای کشف چیز های جدید برود پس او مدتی با پدرش تنها بود
+دخترم خانم مریتی امروز برای تدریس دوباره می ایند
-خانم مریتی واقعا بد اخلاق هستند
+دختر!!! کی به تو چنین حرف زشتی را آموخته ایشون خانم محترمی هستن قدرشون رو بدون
-باشه پدر
این گفت گو های کوتاه با پدر ادامه داشت ساعت میگذشت و تیلوانا دلش برای مادرش بیشتر تنگ میشد
تا اینکه در روزی که همه کشورشان رنگ سفید بر تن داشت رسید...روز تولد تیلوانا روزی که بیشتر از هر هدیه ای بازگشت مادرش خوشحالش میکرد
کتاب هاشو گذاشت روی میز دیگه تکالیفش رو نوشته بود و وقت انتظار بود
برف سنگین همه جارو با سفیدی پوشانده بود...تیلوانا یاد حرفای مادرش درباره عشق افتاد چه سوال های بیهوده ای کرده بود زیر لب خود را مسخره میکند و میخندد
زنگ در به صدا در می آید تیلوانا با لباس آبی رنگش به سوی در میتشابد...گاری چی کلای رو در دستانش گرفته بود از صورتش غم و اندوه میبارید تیلوانا نگران و آشفته گفت:آقای مستری اتفاقی افتاده
+خانم راستش...
میخواست حرفش را تمام کند که اشک جلویی چشمانش رو میگرد
تیلوانا از حال و هوا متوجه موضوع میشود پاهایش بی قدرت میشود و بر زمین می افتد...چشم

انش را به سفیدی میدوزد و فکر و فکر و فکر میکند چشمانش خیس میشود دیگر مادر ندارد...
از نظر شما عشق چیه؟!
نویسنده:pc mono
دوستان یک توضیح کوتاه بدم خودم حس میکنم اولش خسته کنندست اما روش دیگه ای برای آغازش نداشتم رمان پیشترفت میکنه💖💖😍😍
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

ملکه افتاب پارت اول🐼🍰ببخشید خلاصه نمیزارم😅 

